نود
و هشت بار بهش گفتم ولی تو کلش نرفت،
دفعه
نود و هشتم، یهو چشاش در اومدو محکم خورد وسط پیشونیم، ولی چون به رگ
وصل بود عین یه فنر برگشت
عقب و از پلکاش آویزون شد، منم که از تکرار حسابی دهنم خشک شده بود، بعد از ضربه زبونم
سی و هفت تیکه شد و ریخت زیر پامون .
به
شدت عصبانی شدم... انقدر عرق کردم که در عرض چند ثانیه تا زانومون تو آب بودیم. بعد
از کمی فحش و دری بری که بهش گفتم شنا کنان
خودم روتا دم در رسوندم و با عجله بازش کردم،
چشام رو بستم و با صدایی شبیه به جیغ گفتم: خودت محترمانه برو بیرون. چشام رو که باز
کردم دیدم حدود یک مترو هفتادو یک سانتی متر به عقب پرتاب شده!
با
مظلویت به چشام خیره شد و بعد از کمی مکث گفت: شنا بلد نیستم.
با
لبخندی کج، که دو سوم از لبم را در خارج از کادر صورتم قرار میداد، برایش طنابی با
رنگ آمیزی قرمز و سفید راه راه آماده کردم. سر طناب رو یه گره به شکل دار زدم، اون
رو سه بار از راست و پنج بار از چپ چرخوندم و پرت کردم طرفش. به سختی به سمت خودم کشیدمش،
وقتی بهم رسید گردنش تا بیست و دو سانت افزایش ارتفاع پیدا کرده بود، اما از این بابت
دلخور نبود، می گفت همیشه عاشق این بوده که از چند سانتی متر بلندتر مردم رو ببینه.
در
رو به آرومی پشت سرش بستم. احساس سبکی روی سرم کشون کشون منو تا جلوی آینه رسوند، اوپس!
موهام فرار کرده بودن. بهشون حق میدم، اونا حوصله نگاه های احمقانه اش رونداشتن.
صندلی
چرخ دار دستشو میذاره رو شونم، بر می گردم نگاهش می کنم، بغضم را به زحمت قورت می دم
و صداشو می شنوم که با فریاد از درد میمیره، و میشینم رو صندلی و دستهاش رو به گرمی
می گیرم.
نگاهم
رو به سمت پنجره میبرم. دوبار آخر رو زیر لب زمزمه می کنم: "زیبا، من عشق را با نام تو آغاز کردم، در
هر کجای عشق که هستی، آغاز کن" ...
هنوز
پنجره بلندترین ارتفاع رو داره و من جز آسمون، دیدم به جایی قد نمیده.

1 comment:
خیلی خیلی چهار بعدی بود
Post a Comment