Wednesday, March 30, 2011

خورشید خانم

قصه خورشید خانوم رو شنیدی؟ همون که ابروهای کمونی و پیوسته داشت، همون که موهای مشکین شب رو از رو میبرد. همون که لباش گل سرخ رو شرمنده می کرد. همون که مث بقیه یه روز تصمیم گرفت بیاد روی کره خاکی زندگی کنه.

یه روز چارقد سفیدش رو سرش کرد راهی این سفر بزرگ شد. اصلا" خورشید خانوم اومد رو زمین زندگی کنه. سالهای اول خوب بود. مث بقیه هم سن و سالهای خودش بازی می کرد، شعر می خوند و...

ولی حالا نوبت "عاشقی" بود. قلب کوچیکش که می تونست یه دنیا رو تو خودش جا بده، موسیقی های عاشقانه می زد. خورشید خانوم مث بقیه دنبال یه معشوق بود، یه معشوق برای تنهایی هاش، یه معشوق برای حرفهایی که خورشید خانوم فکر می کرد باید فقط به اون بزند.

خورشید خانوم با عشق بزرگ شده بود. برای همین میدونست باید دنبال چی بگرده.

یادته بهت گفتم چقدر قشنگ بود؟ برا همین همه قبول می کردن با خورشید خانوم باشند، اما بعد از یه مدت ازش خسته می شدند و تنهاش می ذاشتن.

خورشید خانوم حالا "غم بزرگ" رو هم تجربه کرده بود. اون ناراحت بود که چرا اینقدر آدما زود ازش خسته می شن؟ اون که کاری نمی کرد اونا ناراحت شن، پس چه اتفاقی می افتاد؟!

بعد از مدتی "بزرگترین راز" زندگیش رو کشف کرد. اون فهمید خیلی ساده و راحت خودش رو به دست آدما سپرده، برا همین هیچکس قدرش رو نمی دونه.

با این کشفش "بزرگترین تصمیم" زندگیشو گرفت.

اون تصمیم گرفت منتظر بمونه تا بقیه بیان و عشقش رو ازش طلب کنند. برا همین رفت به همون جایی که بهش تعلق داشت، به آسمون.

حالا سالهاست که خورشید خانوم رفته و آدمها سالهاست که از رو زمین سرشون رو به آسمون بر می گردونند و تو دلشون آرزو می کنند که کاش برای یه بار هم که شده مال اونا بود. با حسرت طلوعش رو نگاه می کنند و وقتی غروب می کند دلشون تاپ تاپ می زنه، نکنه فردا نتونند طلوعش رو ببینند.

حالا دیگه خورشید خانوم خوشحال از آسمون به خورشید خانومهای دیگه ای نگاه می کند که همون قدر زیبا و خواستنی هستند.  و وقتی "راز بزرگ" زندگیشون رو کشف می کنند براشون آفتابی میشه.

فریما حسینی-1383

پا نوشت:

1.این داستان رو خواهرم زمانی که دانشجو در اصفهان بود برام با پست فرستاد.

2.اون زمان نفهمیدم چی نوشته! امشب فهمیدم.

No comments: