Sunday, June 26, 2011

ویرگول... سر خط

بالاخره یه سری امواج به درد بخور از فیلتر گوشم گذشت و با همکاری شدید مغزم نتایج درخشانی رو به جا گذاشت...

عنوان: حذف "نکبت" از زندگی "نکبت بار"

خب بعد از یه سری برسی و سرک کشیدن به تمام نقاط زندگی، محله ی نکبت های زندگیم رو در دنده چپم یافتم. پیدا کردنشون کار سختی نبود، اونقدر تو خودشون وصلت کرده بودن که تا حدود دنده راست هم رسیده بودن. به هر حال من یه "آدمم"، و اونا "فقط " نکبتند و بس!

اولین قدم برای من خونه خراب کردن اونا بود... اما دنده ی چپ من از کودکی به خالی بودن عادت نداشت، تصمیم گرفتم قدم در راه خیر بگذارم و برای آرزوهای بی خانمانم یه آشیونه از جنس دنده چپ بسازم. اینجوری با هر باد و بارونی از بین نمی رفتن...

حالا تو دنده ی چپ من، دختری درست شبیه به من، با پیراهن سفید دنباله دار از جنس حریر رو عرشه کشتی با ساکسیفون موسیقی متن زندگیش رو می نوازه و معشوقه اش در همان حوالی به موهای آزادش در باد نگاه می کنه و لبخندش رو روانه ی زندگی اون می کنه
.

Saturday, June 4, 2011

.=O


این نقطه "." منم، تو دنیا.

زمان مهم نیست! چه 30 ثانیه، چه 30 ساعت

چه روز، چه شب

مکان مهم نیست! چه بی سقف، چه با سقف

ظاهر مهم نیست! چه بنفش، چه مشکی

اگر بخوام بدون هیچ قید و شرطی تبدیل میشم به یه نقطه تو خالی "O" تو دنیا.

از این جا به بعدش بستگی داره به: دید تو - فکر تو - برداشت تو...

هممم... نه! برخورد تو، تنها اثرش رو خودته و بس!

پ.ن: من "نگارم" تو دنیا

تصویر سازیش:  O = .