Monday, November 28, 2011

life soundtrack

-آره، زندگی مث یه عالمه نت به هم پیوسته ست... گاه سیاه، گاه سفید... گاهی همراه با سکوت ست  و گاه باید چنگ زد....
نباید هیچکدوم را جا انداخت، باید همه رو نواخت و همه رو "دوست داشت".
 توتیای زیبا تو حق چیدمان نت ها را در کنار هم داری، آنطور که سلیقه، آرزو، احساس و هدف توست...

او از مسیر پیانو راهی شد و قدم هایش رو یکی پس از دیگری طی کرد... دو، سل، سی، فا.... ر، لا، سل...
فهمید  که ممکنه بارها یک نت را به صدا در آورد ،اما هربار زیباتر...
فهمید که "می" گاهی، در کنار "دو"، و گاهی در کنار "سی" زیباست...
فهمید که می توان  "لا"  را آخر و یا اول بنوازد، اما زیباتر...
و در آخر آموخت که باید "بنوازد"، باید "همه نت ها " را بنوازد... تا سمفونی اش بی تجربه نماند!

Sunday, June 26, 2011

ویرگول... سر خط

بالاخره یه سری امواج به درد بخور از فیلتر گوشم گذشت و با همکاری شدید مغزم نتایج درخشانی رو به جا گذاشت...

عنوان: حذف "نکبت" از زندگی "نکبت بار"

خب بعد از یه سری برسی و سرک کشیدن به تمام نقاط زندگی، محله ی نکبت های زندگیم رو در دنده چپم یافتم. پیدا کردنشون کار سختی نبود، اونقدر تو خودشون وصلت کرده بودن که تا حدود دنده راست هم رسیده بودن. به هر حال من یه "آدمم"، و اونا "فقط " نکبتند و بس!

اولین قدم برای من خونه خراب کردن اونا بود... اما دنده ی چپ من از کودکی به خالی بودن عادت نداشت، تصمیم گرفتم قدم در راه خیر بگذارم و برای آرزوهای بی خانمانم یه آشیونه از جنس دنده چپ بسازم. اینجوری با هر باد و بارونی از بین نمی رفتن...

حالا تو دنده ی چپ من، دختری درست شبیه به من، با پیراهن سفید دنباله دار از جنس حریر رو عرشه کشتی با ساکسیفون موسیقی متن زندگیش رو می نوازه و معشوقه اش در همان حوالی به موهای آزادش در باد نگاه می کنه و لبخندش رو روانه ی زندگی اون می کنه
.

Saturday, June 4, 2011

.=O


این نقطه "." منم، تو دنیا.

زمان مهم نیست! چه 30 ثانیه، چه 30 ساعت

چه روز، چه شب

مکان مهم نیست! چه بی سقف، چه با سقف

ظاهر مهم نیست! چه بنفش، چه مشکی

اگر بخوام بدون هیچ قید و شرطی تبدیل میشم به یه نقطه تو خالی "O" تو دنیا.

از این جا به بعدش بستگی داره به: دید تو - فکر تو - برداشت تو...

هممم... نه! برخورد تو، تنها اثرش رو خودته و بس!

پ.ن: من "نگارم" تو دنیا

تصویر سازیش:  O = .

Friday, April 29, 2011

Me and God

از سوراخ جا کلیدی تا تمام محله های آشنا رو دنبالش گشتم.

چپ، راست، پایین...

از چند تا آشنا که می دونستم بهش اعتقاد دارن سراغشو گرفتم.

یکی گفت: جلو در اتاق عمل بری می بینیش، اگه ندیدی حتما تو اتاقه.

دومی گفت: هر وقت رفتم سر قبر بابام اونجا بود، خیلی مرده! ضل تابستون همچین قشنگ از رو درخت سایه انداخته بود بالا سر آقام که انگار اون یه ذره جا بهاره.

بعدی گفت: بعد از مدتها آخرین بار سال تحویل دیدمش، دلم ریخت از حضورش...

اما این آدمای معتقد یا نفهمیدن من سراغ چه کسی رو گرفتم یا آدرس دادن بلد نبودن.

عرض اتاق رو با کلافگی طی می کردم که فکرم با شتاب از سرم در اومد افتاد بالا، چشام راه فکرم رو طی کرد و تو آسمونا به جوابش رسید! درست همونجایی که ستاره ام بود.

.

.

.

چند ماهی میشه که بازم گمش کردم،

نمی دونم...

یعنی یادم نیست،

اون باهام قهره، یا خودم باهاش.

به هر حال کمش دارم و این "تنها عکس دو نفره موجود از ماست"

پ.ن: از "یابنده" تقاضا می شود، بدون دادن مشخصات، آن را نزد خود نگه دارد.

Wednesday, April 20, 2011

Damn room



چراغِ لعنتی درست از بالایِ تختم، خودش رو عینهو میمون از دُم آویزون کرده و با نورِ لعنتیش تو شبهایِ لعنتی فخر می فروشه. گرمایِ لعنتی تو شبهایِ لعنتی زورش رو حواله رو اندازِ فلجم می کنه.

خنده هایِ لعنتی که از هفت دهانِ لعنتی، جز دهانِ خودم با انفجار خارج میشه...! گریه هایِ لعنتی که از روحِ لعنتیِ دخترِ پشتِ پنجره، ساکن در "حیات" خلوت ریزش می کنه.

صدایِ لعنتیِ حرکتِ غیرِ مجازِ روانویس روی کاغذو ترمزِ ناگهانی اون. زندگیِ مرفهِ مگسِ لعنتی تو گوشم...

اما...

هیچکدوم از این لعنتی ها، نتونستن حکمِ جلبِ لبخندِ لعنتیِ یادِ توِ لعنتی رو، از این "اتاق لعنتی" بگیرن!!!