Friday, April 29, 2011

Me and God

از سوراخ جا کلیدی تا تمام محله های آشنا رو دنبالش گشتم.

چپ، راست، پایین...

از چند تا آشنا که می دونستم بهش اعتقاد دارن سراغشو گرفتم.

یکی گفت: جلو در اتاق عمل بری می بینیش، اگه ندیدی حتما تو اتاقه.

دومی گفت: هر وقت رفتم سر قبر بابام اونجا بود، خیلی مرده! ضل تابستون همچین قشنگ از رو درخت سایه انداخته بود بالا سر آقام که انگار اون یه ذره جا بهاره.

بعدی گفت: بعد از مدتها آخرین بار سال تحویل دیدمش، دلم ریخت از حضورش...

اما این آدمای معتقد یا نفهمیدن من سراغ چه کسی رو گرفتم یا آدرس دادن بلد نبودن.

عرض اتاق رو با کلافگی طی می کردم که فکرم با شتاب از سرم در اومد افتاد بالا، چشام راه فکرم رو طی کرد و تو آسمونا به جوابش رسید! درست همونجایی که ستاره ام بود.

.

.

.

چند ماهی میشه که بازم گمش کردم،

نمی دونم...

یعنی یادم نیست،

اون باهام قهره، یا خودم باهاش.

به هر حال کمش دارم و این "تنها عکس دو نفره موجود از ماست"

پ.ن: از "یابنده" تقاضا می شود، بدون دادن مشخصات، آن را نزد خود نگه دارد.

Wednesday, April 20, 2011

Damn room



چراغِ لعنتی درست از بالایِ تختم، خودش رو عینهو میمون از دُم آویزون کرده و با نورِ لعنتیش تو شبهایِ لعنتی فخر می فروشه. گرمایِ لعنتی تو شبهایِ لعنتی زورش رو حواله رو اندازِ فلجم می کنه.

خنده هایِ لعنتی که از هفت دهانِ لعنتی، جز دهانِ خودم با انفجار خارج میشه...! گریه هایِ لعنتی که از روحِ لعنتیِ دخترِ پشتِ پنجره، ساکن در "حیات" خلوت ریزش می کنه.

صدایِ لعنتیِ حرکتِ غیرِ مجازِ روانویس روی کاغذو ترمزِ ناگهانی اون. زندگیِ مرفهِ مگسِ لعنتی تو گوشم...

اما...

هیچکدوم از این لعنتی ها، نتونستن حکمِ جلبِ لبخندِ لعنتیِ یادِ توِ لعنتی رو، از این "اتاق لعنتی" بگیرن!!!

Monday, April 18, 2011

بگذر، دلم گرفته

طلایه دار خوبی
ناجی قلب خونی

دلم خیلی گرفته
خدا کنه بدونی

فدای خنده های
پر شور کودکانه ات

رفتی و جون میگیرم
حالا با عطر نامه ات

این قلب صاف و ساده
ارزونی نگاهت

هرچند زدی شکستی
فدای روی ماهت


تصویرگر: نگار حسینی

شاعر: میلاد مجرد

Friday, April 15, 2011

سرطان پنجره



نود و هشت بار بهش گفتم ولی تو کلش نرفت،

دفعه نود و هشتم، یهو چشاش در اومدو محکم خورد وسط پیشونیم، ولی چون به رگ

 وصل بود عین یه فنر برگشت عقب و از پلکاش آویزون شد، منم که از تکرار حسابی دهنم خشک شده بود، بعد از ضربه زبونم سی و هفت تیکه شد و ریخت زیر پامون .

به شدت عصبانی شدم... انقدر عرق کردم که در عرض چند ثانیه تا زانومون تو آب بودیم. بعد از کمی  فحش و دری بری که بهش گفتم شنا کنان خودم روتا  دم در رسوندم و با عجله بازش کردم، چشام رو بستم و با صدایی شبیه به جیغ گفتم: خودت محترمانه برو بیرون. چشام رو که باز کردم دیدم حدود یک مترو هفتادو یک سانتی متر به عقب پرتاب شده!

با مظلویت به چشام خیره شد و بعد از کمی مکث گفت: شنا بلد نیستم.

با لبخندی کج، که دو سوم از لبم را در خارج از کادر صورتم قرار میداد، برایش طنابی با رنگ آمیزی قرمز و سفید راه راه آماده کردم. سر طناب رو یه گره به شکل دار زدم، اون رو سه بار از راست و پنج بار از چپ چرخوندم و پرت کردم طرفش. به سختی به سمت خودم کشیدمش، وقتی بهم رسید گردنش تا بیست و دو سانت افزایش ارتفاع پیدا کرده بود، اما از این بابت دلخور نبود، می گفت همیشه عاشق این بوده که از چند سانتی متر بلندتر مردم رو ببینه.

در رو به آرومی پشت سرش بستم. احساس سبکی روی سرم کشون کشون منو تا جلوی آینه رسوند، اوپس! موهام فرار کرده بودن. بهشون حق میدم، اونا حوصله نگاه های احمقانه اش رونداشتن.

صندلی چرخ دار دستشو میذاره رو شونم، بر می گردم نگاهش می کنم، بغضم را به زحمت قورت می دم و صداشو می شنوم که با فریاد از درد میمیره، و میشینم رو صندلی و دستهاش رو به گرمی می گیرم.

نگاهم رو به سمت پنجره میبرم. دوبار آخر رو زیر لب زمزمه می کنم:  "زیبا، من عشق را با نام تو آغاز کردم، در هر کجای عشق که هستی، آغاز کن" ...

هنوز پنجره بلندترین ارتفاع رو داره و من جز آسمون، دیدم به جایی قد نمیده.