Wednesday, April 20, 2011

Damn room



چراغِ لعنتی درست از بالایِ تختم، خودش رو عینهو میمون از دُم آویزون کرده و با نورِ لعنتیش تو شبهایِ لعنتی فخر می فروشه. گرمایِ لعنتی تو شبهایِ لعنتی زورش رو حواله رو اندازِ فلجم می کنه.

خنده هایِ لعنتی که از هفت دهانِ لعنتی، جز دهانِ خودم با انفجار خارج میشه...! گریه هایِ لعنتی که از روحِ لعنتیِ دخترِ پشتِ پنجره، ساکن در "حیات" خلوت ریزش می کنه.

صدایِ لعنتیِ حرکتِ غیرِ مجازِ روانویس روی کاغذو ترمزِ ناگهانی اون. زندگیِ مرفهِ مگسِ لعنتی تو گوشم...

اما...

هیچکدوم از این لعنتی ها، نتونستن حکمِ جلبِ لبخندِ لعنتیِ یادِ توِ لعنتی رو، از این "اتاق لعنتی" بگیرن!!!

1 comment:

Anonymous said...

یعنی این تویی نگار؟؟؟


میلاد